بازگشت به فهرست
مهم به همراه رشد عملکردهای والایشیای است که در ابراز و بیان سازگارانهی نیازهای عاطفی و احساسی درخصوص جنسیت، وابستگی، خودفرمانی و ِتأییدخود خشمگین نشان داده میشود. روابط ابژهی درونیشده که شامل تقاضاهای مبتنی بر اخلاق و ممنوعیتهایی هستند که در برهمکنشهای نخستین نوزاد و کودک با محیط روانی اجتماعی اش، به ویژه پدر مادر منتقل میشوند، در «سوپر-ایگو» ادغام میگردند. این ساختار آخر، برساختهی لایه هایی از ممنوعیتهای درونیشده و تقاضاهای آرمانیشده است که به نحوی قابل ملاحظه به یک سیستم شخصیشده، انتزاعی و فردیشده از اخلاق فردی تبدیل میشود. نوشته ی متأخر و معاصر کرنبرگ ( کرنبرگ، )2015 دربردارندهی بنیانهای نوروبیولوژیکال ) عصبزیست شناختی) پیوستهای از ترکیببندیهای متعارض پاتوژنیک و رشدی است. «یک نتیجه گیری کلی از این مبحث، به رشد برابر و تأثیرگذار دوجانبهی سیستمهای شناختی و عاطفی نوروبیولوژیکالی ربط پیدا میکند که درنهایت توسط آن دسته از عوامل تعییینکنندهی ژنتیک و سیستمهای روانپویا کنترل میشوند که سرانجام هم با واقعیت مطابقت دارند و هم با تغییرشکلهای موجه روابط درونی و بیرونی … ( » کرنبرگ، ، 2015 صفحهی .)38 فرض عمومی در این نظریه آن است که بیمارانی با سازمان شخصیت مرزی، تحت نفوذ و غلبهی زنجیرهی شکنجهگر تهاجمی در تجربههای اولیه [کودکی]، صرف نظر از منشأ آن، هستند که این تجربهها مانع از یکپارچگی هویتی میشوند. یک درمان تحلیلی که می خواهد به یکپارچگی هویت برسد، یکپارچگی مفهوم خود را ممکن میسازد، درنتیجه با بالابردن کنترل شناختی، مفهوم دیگریها را یکپارچه میکند و درنتیجه با طبیعیکردن زندگی اجتماعی، تجربه ی عاطفههای متناقض را منسجم و یکپارچه میسازد و منجر به تغییر و تعدیل عاطفه و کاهش تکانشی بودن میشود. با این مفروضات، استراتژی روان ِدرمانی متمرکز بر انتقال، بر شفافسازی روابط ابژه که در موقعیت درمانی بهدست میآیند (انتقال) مبتنی است، در هر مرحلهای که ازنظر عاطفی مهم و بارز باشد، چه ازنظر تجربههای منفی و چه مثبت. این امر تحمل و آگاهی بیمار از وضعیت های ِ ذهنی تعارضآمیز ر ا تسهیل میکند. ذهنیسازی که تحت شرایط فعالیتهای دوپارهساز مسلط، از هم گسیخته و پارهپاره شده است، بهوسیلهی شفافسازی و درنهایت تعبیر وضعیتهای ذهنی پرورش مییابد. در موقعیت درمانی، بهکارانداختن ِدوپارهسازی روابط ابژه میخواهد در فرآیند انتقال، «تغییر نقش» بهوجود بیاورد؛ به عبارت دیگر، رد و بدل کردن نقشهای خود و ابژه در تجربهی بیمار در رابطه با درمانگر. این فرآیند بهمرور به بیمار اجازه می دهد که همانندسازی ناخودآگاهش را، هم به عنوان قربانی و هم بهعنوان شکنجهگر ، بپذیرد و همزمان بفهمد که این شکل از آرمانی سازی، یک کیفیت غیرواقعی نیز دارد و نوعی عملکرد حفاظتی در مقابل بخش منفی و متضاد تحربه است. درمانگر، درحالیکه با خنثی ) بی طرفِ)ماندن روشمند و تکنیکی از چارچوب درمانی محافظت میکند، شکلگیری تدریجی و آرام یک «روان شناسی سه-نفره» را ممکن میسازد.
40
Made with FlippingBook Publishing Software